شما اینجا هستید: خانه / محصولات / کتاب / خلاصه کتاب ثروتمندترین مرد بابل اثر جورج کلاسون

خلاصه کتاب ثروتمندترین مرد بابل اثر جورج کلاسون

 

در شهر بابل قدیم زمانی مرد ثروتمندی به نام آکارد زندگی می کرد. وی همچنین به سخاوت و آزادگی شهرت داشت در دادن صدقه و خیرات بخشنده بود. نسبت به خانوده اش دست و دل باز بود و در خرج کردن برای خودش نیز امساک نمی کرد اما با وجود این بر میزان ثروتش هر سال بیش از سال پیش افزوده می شد. روزی جمعی از دوستان ایام جوانی نزد او آمدند و گفتند: « ای آرکاد، تو از همه ی ما ثروتمندتری. تو ثروتمندتری مرد بابل شده ای در حالی که ما برای بقای خود می جنگیم. تو می توانی لطیف ترین جامه ها را بپوشی و کمیاب ترین غذاها را تناول کنی در حالی که ما همین قدر که بتوانیم پوشاک و خوراک برای خانواده ی خود تهیه کنمی باید شاکر و قانع باشیم. لیکن زمانی بود که ما با تو فرقی نداشتیم. همه ی ما نزد یک استاد درس خوانده ایم. همه در یک زمین بازی کردیم. تو نه سخت کوش تر از ما بودی نه وفادارتر. پس چه شد که دست تقدیر تو را از ما متمایز کرد تا بتوانی از مواعب زندگی این همه بهره مند شوی و ما به اندازه ی تو شایستگی داشتیم از همه نعمت محروم مانده ایم؟»

richest-man-in-babylon-new

آکارد بی درنگ اعتراض کرد و گفت «اگر شما در طی این سالها که از دوران جوانی ما گذشته است بجز قوت لایموت نصیبی نداشته اید،‌ علتش آن است که جمع مال دارای قواعد و قوانین است که یا نیاموخته اید یا اصلاً به آن توجه نداشته اید. آن «دست سرنوشت» یکی از خدایان بدجنس است که نه تنها خیر ابدی را به کسی اعطا نمی کند بلکه ویرانی را به هر کس که پول بی زحمتی را به چنگ آورده می فرستد. کسان دیگری هم هستندکه مورد لطف این خدای عزیز قرار می گیرند و تبدیل به افراد خسیس می شوند که می ترسند دارایی های خود را خرج کنند زیرا « می دانند» که قادر نیستند آن چه را خرج می کنند جایگزین بسازند. شاید کسانی باشند که پول های بادآورده را سرمایه گذاری کنند و بر آن بیافزایند و همیشه به صورت شهود لذانی راضی و خشنود باقی بمانند. اما این تعداد افراد بسیار اندک است و من فقط از زبان دیگران چیزهایی درباره ی شان شنیده ام. کسانی را که در اثرات ناگهانی ثروتمند می شوند در نظر آورید و آنگاه تصدیق خواهید کرد که آن چه می گویم مطابق واقع است.»
دوستان آرکاد تصدیق کردند که نظر او در مورد کسانی که می شناسند ناگهان ارث کلانی به آنها می رسد درست نیست و از او خواستند که راز و رمز ثروت بی حسابی را که به چنگ آورده بیان کند او به سخنان خود ادامه داد:
در جوانی به پیرامون خو نگرستیم و چیزهای بسیاری را دیدم که موجب خوشبختی می شوند و دریافتم که ثروت توانایی مرا برای داشتن آن چیزها افزون می کند «ثروت قدرت است و با آن بیساری از چیزها امکان پذیر می شود» با پول می توان به سفرهای دریایی دور و دارز رفت. می توان زیورهای طلایی خرید. می توان لوازم گرانبهایی برای منزل خرید. چون همه ی این ها را دانستم به خود گفتم که باید نصیب خود را از مواهب حیات بردارم دیگر من جز کسانی که کنار بنشینم و از دور دیگران ببینم و لذت می برند و خسرت بخورم. چون همانطور که می دانید فرزند پیشه ور فقیری بودم و خانواده مان پرجمعیت بود لذا امید میراث قابل توجهی را نداشتم. اما زمان چیزی است که به فراوانی در اختیار همه هست هر یک از شما زمان زیادی را بیهوده از دست دادید که می توانستید آن را صرف گردآوری ثروت کنید. در مورد مطالعه اگر یادتان باشد معلم دانای ما گفت که علم بر دو نوع است. یکی از آنها علمی است که سبب می شود چیزهایی را که نمی دانیم یاد بگیریم و بدانیم. دیگری علمی است که سبب می شود بفهمیم چه چیزهایی را نمی دانیم. به این جهت تصمیم گرفتم کشف کنم که چگونه می توان ثروتی را گرد آورد و سپس از این که آن را دانستم آن را وظیفه ی خود قرار دهم و به خوبی به انجام برسانم. زیرا عقل حکم می کند که وقتی در معرض نور آفتاب قرار می گیریم از نور آن لذت ببریم در غیر این صورت در هنگام مرگ به غم و حسرت دچار خواهیم شد. بلأخره در دیوان مکاتبات شغلی به عنوان کاتب برای خود یافتم و کارم این بود که هر روز مطالبی بر لوحها های گلی حک کنم. شغلی کم درآمد و طاقت فرسا بود و من ناچار بودم هفته ها و ماهها و سالهای متوالی کار کنم. بی آنکه مبلغ قابل ملاحظه ای در کف داشته باشم. تمام درآمد من خرج خوراک، پوشاک و هدیه به خدایان و چیزهای دیگر می شد. اما تصمیمی گرفته بود که هرگز مرا رها نمی کرد. روزی القمیش رباخوار به دیوانخانه آمد و یک نسخه از قانون نهم را سفارش داد و به من گفت: « من تا دو روز دیگر این قانون را می خواهم و چنانچه تا آن هنگام حاضر شده باشد دو سکه مسی به تو انجام خواهم داد. پس به شدت مشغول کار شدم. آن قانون بسیار مفصل بود و هنگامی که القمیش برای بردن آن مراجعه کرد هنوز آماده نشده بود او خشمگین شد. به او گفتم « القمیش تو مرد ثروتمندی هستی به من بگو که چگونه می توانم مانند تو ثروتمند شود و من هم در عوض قول می دهنم که تمام شب را بر روی لوح های گلی کار کنم و تا هنگم طلوع آفتاب کار را به پایان برسانم». او به من لبخند زد و گفت: تو آدم گستاخی هستی. من این معامله را قبول دارم. تمام آن شب مشغول حکاکی بودم و کار لوحه های گلی را به پایان رساندم. به او گفتم: « اگنون به قول خود عمل کن» به نرمی گفت: فرزندم. رازی را که خواسته بودی به تو می گویم، زیرا که دارم به سن پیری نزدیک می شوم و آدم پیر دوست دارد پرچانگی کند. هنگامی که جوان برای گرفتن اندرز به نزد پیر می آید او همه ی دانش های خود را در اختیار او می گذارد. اما جوانان خیال می کند دانش پیران فقط به درد گذشته می خورد. اما یادت باشد خورشید که امروز می تابد همان خورشیدی است که در هنگام تولد پدر تو می تابد و همین خورشید در هنگام مرگ آخرین نوه ی تو نیز می تابد.به کلماتی که می گویم به دقت توجه کن و الا حقیقتی را که می خواهم به تو بگویم در نخواهی یافت و آنگاه تصور خواهی کرد که زحمت شبانه ی تو عبث بوده است» آنگاه از زیر ابروان پرموی خود نگاه موذیانه ای به من کرد و با لحنی خفه و نیرومند گفت اراده دولتمندی را هنگامی یافتم که متوجه شد« بخشی از درآمد من متعلق به خودم است و باید آن را برای خود نگاه دارم» تو نیز چنین کن آنگاه با نگاهی نافذ به من خیره شد و دیگر سخنی نگفت: پرسیدم: «همین؟» گفت: آنچه گفتم کافی است تا دل یک چوپان را به قلب یک رباخوار مبدل سازد» گفتم: « مگر همه درآمد من مال خودم نیست و نمی توانم آن را برای خودم نگاه دارم؟» پاسخ داد: ابداً چنین نیست مگر تو برای دوختن لباس به خیاط پول نمی دهی؟ مگر برای خرید کفش پول را به کفاش نمی پردازی؟ آیا می توانی بدون آن که پول خود را خرج کنی در شهر بابل زندگی کنی؟ تو به همه کس سهمی از درآمد خود داده ای اِلاّ خودت نادان ! تو فقط برای دیگران زحمت می کشی. اگر یک دهم درآمدت را نگاه می داشتی بعد از ده سال دارایی تو چه مبلغ شده بود؟ من علم اعداد را فراموش نکرده بودم و پاسخ دادم « به اندازه درآمد یکسال» «جواب داد. تو فقط نیمی از حقیقت را گفتی. هر سکه طلا که پس انداز کنی همچون برده ای برایت کار می کند و هر سکه مس که از این را ه حاصل شود در حکم     بچه ی او کار کنند تا پول های تو به طور مضاعف روی هم جمع شوند» گفت تو خیال می کنی که من سرت را کلاه گذاشته ام اگر ذکاوت داشته باشی و حقیقتی را که در سخنان من پنهان است دریابی می فهمی که ارزش این کلمات هزار بار بیش از اجرت زحمات توست. بخشی از درآمد تو مال خودت است و باید آن را برای خود نگاه داری میزان این مبلغ نباید کمتر از یک دهم درآمدت بشود هر چند درآمد تو اندک باشد اما می توانی هر قدر که دلت خواست میزان آن را بالا ببری سهم خودت را اول از همه بردار و باقی مانده را خرج کفشو لباس و صدقه و نذری برای خدایان فراموش نکن او این سخنان را گفت و لوحه ها را برداشت و برد. من درباره ی گفته های وی بسیار تأمل کردم و به نظرم معقول آمد پس تصمیم گرفتم آن شیوه را امتحان کنم و از آن به بعد از هر ده سکه مس که بدست می آوردم یکی را کنار می گذاشتم و عجیب این بود که این پس انداز هیچ کمبودی در من ایجاد نکرد. اما پس از آن که اندوخته من روبه رشد گذاشت وسوسه می شدم که بخشی از آن را خرج کنم و بعضی از اشیاء جالبی را که سوداگر شهرمان می آورد بخرم اما خود داری می کردم.
12 ماه از آن  تاریخ که القمیش مرا نصیحت کرده بود گذشت تا اینکه یک روز دوباره به نزد من آمد و گفت  « فرزند آیا در سال گذشته دست کم یک دهم درآمدت را برای خودت نگه داشته ای ؟» با غرور گفتم: « بله ارباب، چنین کردم» گفت : « خوب است با آن پول چه کرده ای؟» آن را به آزمور آجر پز دادم می گفت سفری دریایی در پیش دارد و با آن پول از فنقیه برایم جواهر خواهد خرید و پس از بازگشت آن را خواهیم فروخت و سودش را بالمناصفه تقسیم خواهد کرد» او در خشم شد و گفت « نادانان باید پند بیاموزند. اما تو چرا به علم یک آجر پز درباره ی جواهر اعتماد کردی؟ اگر بخواهی درباره ستارگان آسمان اطلاع پیدا کنی آیا به نزد نانوا می روی؟ نه ! به نزد ستاره شناس می روی. اگر عقل داری باید بفهمی که اندوخته ی تو به باد رفته است تو درخت ثروت را نابود کرده ای باید که درخت دیگری بکار و او نو تلاش کنی پند و اندرز چیزی است که همیشه رایگان تمام می شود اما باید مراقب آن باشی اندرزی را بگیری که دارای ارزش باشد کسی که برای سرمایه گذاری به فرد بی تجربه ای مراجعه می کند باید اندوخته خود را از کف بدهد تا بفهمد که آن اندرز فاقد ارزش بوده است» این را گفت و رفت. دوباره به جمع کردن یک دهم درآمد خود مشغول شدم و چون به این کار عادت کرده بودم تحمل آن برایم دشوار نبود. بعد از 12 ماده بار دیگر القمیش به دیوانخانه آمد و سراغ مرا گرفت و از من پرسید « از آن دفعه که تو را دیدم چه پیشرفتی کرده ای؟» جواب دادم: « سهم خود را تمام و کمال کنار گذاشتم و اندوخته ام را به آکار سپرساز سپرده ام تا با آن برنز بخرد و هر 4 ماه یکبار سود را حساب کند و سهم مرا بدهد» گفت: خوب است اما با سود پولت چه خواهی کرد« ضیافتی بر پا خواهم کرد که در آن عسل و کیک و شراب خواهد بود و همچنین برای خود لباسی از مخمل سرخ خواهم خرید. القمیش به گفته های من خندید و گفت: « تو بچه های اندوخته خود را می خوری. پس چگونه انتظار داری که آنان برایت کار کنند. و چگونه ممکن است که آنها بچه هایی بیاورند و آن بچه ها باز در خدمت تو باشند؟ تو باید ابتدا لشکری از بردگان طلایی برای خود فراهم کنی و آنگاه است که می توانی ضیافت های بزرگی بدهی بی آنکه متأسف شدوی» این را گفت و رفت. به مدت 2 سال او را ندیدم وقتی به دیدارم آمد. چینهای چهره اش عمیق تر شده بود و چشمانش آن برق گذشته را نداشت به من گفت: آرکاد آیا اکنون آن مقدار پولی را که آرزو داشتی اندئخته ای؟ می پاسخ دادم. هنوز نه . «‌ وی گفت آرکاد تو درسهای خود را به خوبی یاد گرفته ای ابتدا آموخته ای با مبلغی کمتر از درآمد خود زندگی کنی آنگاه آموختی که راهنمایی را از کسانی بگیری که صایحب علم باشد و بالأخره آموختی که سکه های طلا را به خدمت خود بگیری» پس تو شایستگی آن را داری که مسئولیتی را به تو واگذار کنم . من دارم کم کم پیر می شوم و پسران من فقط به فکر خرج کردن پول هستند. من املاک زیادی دارم و می ترسم نتوانم آنها را به خوبی اداره کنم . تو اگر به نیپور بروی و در آن جا از املاک من مراقبت کنی ترا شریک خود خواهم ساخت. پس به نیپور رفتم و مباشرت املاک وسیع او را به عهده گرفتم. و توانستم ارزش داراییهای او را بسیار افزایش دهم آنگاه زحمت من بسیار شد و چون روح القمیش به تاریکیها سفر کرد من هم طبق قانون و قرارداد که با هم داشتمی از ماترک او سهم بردم». یکی  از دوستان آرکاد سخن خود را آغاز کرد و گفت: « بختت بلند بود که القمیش تو را وارث خود کرد. آرکاد جواب داد « بخت من از این جهت بلند بود که پیش از آشنایی با القمیش مصمم شدم که به ثروت و دولت برسم. هر جا که تلاش و کوشش انسان ها وجود داشته باشد ثروت نیز رشد می کند. فرض کنیم شخص ثروتمندی برای خود قصر تازه ای می سازدآیا پولی که بابت ساخت آن داده است از میان می رود؟ چنین نیست هر چند که بخشی از آن پول نصیب آجر پز و بخشی دیگر سهم معمار و کارگر می شود و هر کس که در  ساختن آن نقشی داشته باشد سهمی از آن می برد اما وقتی قصر ساخته شد آیا به اندازه همه ی آن هزینه ها نمی ارزد؟ و آیا قیمت زمینی که قصر بر روی آن بنا شده است افزایش نمی یابد ثروت به طریقی جادویی رشد می کند و هیچ کس قادر نیست برای آن حدی پیش بینی کند.
آرکاد: تا در این جهان هستید از زندگی خود لذت ببرید خود را بیش از حد خسته نکنید و در پی آن نباشید که هر چه بیشتر پول بیندوزید. اگر می توانید بدون تحمل فشار یک دهم درآمد خود را کنار بگذارید به همان مبلغ قانع باشید آن گاه مطابق درآمد خود خرج کنید. خسیس نباشید و از خرج کردن پول نترسید خوب و شیرین و سرشار از چیزهای دلپذیری است که می توانید از آنها لذت ببرید.»
دوستان آرکاد از او تشکر کردند و رفتند. بعضی هاشان سکوت کرده بودند و بعضی ها انتقاد می کردند و می گفتند کسی که آن همه پول دارد نباید با افراد فقیری مانند ما هم سخن شود. دسته ی اخیر افردای بودند که در سالهای بعد بارها از آرکاد دیدار کردند و او با خشنودی آنان را پذیرفت. آنان با یکدیگر مشاوره می کردند و آرکاد از دانش خود آنان را بهره مند می ساخت.

نتیجه: بخشی از درآمد تو متعلق به خودت است که آن را نگاه داری.

 

« هفت راه برای رفع مشکلات مالی »

شهر بابل شکوه و عظمتی دیرپا داشته و شهرت آن به عنوان ثروتمندترین شهر جهان از خلال قرون و اعصار به ما رسیده است. هنگامی که سارگون «شاه خوب» دشمن خود دولت ایلام را شکست داد و از جنگ برگشت با مشکلات جدی مواجه شد وزیر اعظم مطالبیک به این شرح را به سمع او رسانید:  کارگران بی کارند. پیشه وران مشتریان انگشت شماری دارند. کشاورزان قادر به فروش محصولات خود نیستند و مردم برای خرید مایحتاج خود پول کافی ندارند.
پادشاه پرسید « پس آن همه طلا که ما خرج آبادانی کردیم کجاست؟» وزیر پاسخ داد: « متأسفانه همه ی پولها در دست تعداد انگشت شماری از ثروتمندان شهر ماست. شاه اندکی به فکر رفت و پرسید: در این شهر چه کسی برای تعلیم امور مالی از همه لایق تراست؟ « پاسخ روشن است. چه کسی در شهر بابل از همه ثروتمند تر  در امور مالی موفقتر ایت»؟ « وزیر توانای من،‌می گویند این شخص آکارد نام دارد و او ثروتمندترین مرد بابل است. فردا صبح او را نزد من بیاور» فردا صبح آرکاد در دربار حاضر شد و علی رغم سنش. راست و با قامت کشیده در مقابل پادشاه ایستاد. پادشاه گفت « آرکاد آیا درست است که تو ثروتمندترین مرد بابلی؟ چه شد که چنین ثروتمند شده ای؟ آرکاد تعظیم کرد و گفت « من خدمتکاری بی مقدار و تابع فرمان شما هستم. خوشحال می شوم که دانش من در بهبود حال رعایای شهر و شکوه سلطنت مورد استفاده واقع شود. اجازه فرمایید تا وزیر اعظم کلاسی را که گنجایش یکصد نفر را رعایا را داشته باشد آماده سازد و من هفت مرحله را برای رفع کمبود ها و مشکلات مالی به آنان خواهم آموخت. دو هفته بعد یکصد نفر از افراد برگزیده در تالار «معبد آموزش» گرد آمدند و به صورت نیم دایره هایی بر روی تشکچه های کوچک نشستند و آرکاد نیز نشست. یکی از شاگردان با آرنج به پهلوی نفر مجاور خود زد و آهسته گفت: « ثروتمندترین مرد بابل را بنگر. همان طور که می بینی او نیز کمترین فرقی با بقیه ما ندارد. آرکاد برپا ایستاد و سخن خود را آغاز کرد: من به عنوان یکی از رعایای وظیفه شناس که در خدمت پادشاه بزرگ هستم در مقابل شما ایستاده ام من فرد فقیری بودم و آروزی ثروت را در سر داشتم من کار خود را با حداقل سرمایه آغاز کردم. اولین گنجینه ی من کیسه ای کهنه بود که نخستین سکه های پس انداز خود را در آن می انداختم و آرزویم این بود که روزی آن کیسه پر شود لذا برای پر کردن آن کیسه خالی به چاره جویی آغاز کردم و سرانجام به هفت راه چاره دست یافتم من قوانین هفتگانه را با شما که در حضور من گرد آمده اید در مییان می گذارم پس با دقت به حقایقی که برای شما خواهم گفت گوش دهید. و در میان خود این مباحث را به مناظره بگذارید این مطالب و درس ها را فراگیرید تا شما تخم درخت ثروت را درکیسه های خود بکارید.

اولین راه چاره:به پرکردن کیسه های خود آغاز کنید

یعنی از هر 10 سکه ای که وارد کیسه ی شما می شود فقط نه سکه را خرج کنید آن کیسه بلافاصله ضخامت بیشتری پیدا می کند و هنگامی که آن را در دست می گیرید از سنگینی آن لذت می برید و رضایت روحی پیدا می کنید.

دومین راه چاره:مخارج خود را تنظیم کنید

هدف از تنظیم بودجه آن است که کیسه تو پُر پول تر شود و بتوانی نیازهای ضروری و تا آنجا که ممکن است هوسهای خود را تأمین کنی بودجه برای آن است که مهمترین خواسته های خود را بشناسی و آنها را از شر هوسهای آنی و زودگذر حفظ کنی. بودجه همانند چراغی که در غاری تاریک روشن کرده باشی درزها و شکافهای کیسه پول ترا نشان می دهد  و ترا قادر می سازد که آن سوراخها را بگیری و از هزینه ای غیر ضروری صرف نظر کنی. پس این دو همین علاج برای کیسه خالی است. « مطابق بوجه خود خرج کنید تا پول کافی برای تأمین نیازهای ضروری و لذاید و خواسته های ارزشمند خود داشته باشید بدون آن که مجبور شوید بیش از نه دهم درآمد خود را خرج کنید.

سومین راه چاره:اندوخته خود را چند برابر کنید

مراقب رشد اندوخته خود باشید. شما انظباط خاصی را رعایت می کندی و آن این است که یک دهم از در آمد خود را کنار بگذارید مخارج خود را هم تنظیم می کنید تا آن اندوخته بتواند به رشد خود ادامه دهد قدم بعدی این است که چاره ی بیندیشید تا آن اندوخته به خدمت شما درآید. البته وجود سکه طلا و کیسه مایه ی شادی است و به فردی که بی نواست روحیه می دهد اما خود به خود به صورت منبع در آمد در نمی آید. اندوخته ای که تاکنون جمع کرده اید تنها بریا آغاز کار است در آمد این اندوخته است که ما را ثروتمند می کند.

چهارمین راه چاره:از گنجینه خود حفاظت کنید.

سرمایه خود را در برابر خطرات احتمالی محافظت کنید و برای این منظور فقط در کاری سرمایه گذاری کنید که اصل سرمایه تان محفوظ بماند و در صورت نیاز بتوانید آن را خارج کنید و در ضمن سود عادلانه ای هم ببرید. با افراد دانا مشورت کنید.

پنجمین راه چاره:سرمایه گذاری در زمینه ی ممکن

نعمت به کسی که صاحب خانه خویش است رو خواهد کرد و هزینه های زندگی او کاهش خواهد یافت و لذا برای لذت بردن از زندگی و تأمین آرزوهای خود پول بیشتری در اختیار خود خواهد داشت پس پنجمین راه چاره و پیشنهاد من به شما این است که : « خانه ای از خود داشته باشد»

ششمین راه چاره: تأمین آتیه

شایسته ایت که انسان درآمد مناسبی را برای روزهای آتی خویش تدارک ببیند و به فکر روزگار پیری خود باشد و برای تأمین آتیه و راحتی خانواده ی خود نیز چاره ای بیندیشید، چرا که همیشه در میان آنان نخواهد بود. بدیهی است که هیچ کس نباید از بیمه کردن خود و تأمین آتیه برای ایام پیری خودداری کند، ولو این شغل و سرمایه گذاری او پردرآمد باشد و بریا دوران پیری و تأمین آتیه خانواده ی خویش پیشاپیش تدبیری بیندیشید.

هفتمین راه چاره:توانایی خود را برای کسب در‌آمد افزایش دهید.

ما باید خواهان پیشرفت باشیم و این میل باید در ما نیرومند و قانع باشد. بدین ترتیب هفتمین و آخرین راهی را که توصیه می کنم این است که تواناییهای خودر ا پرورش دهدید. مطالعه کنید وبر عقل و دانایی خود بیفزایید و مهارت های خود را افزایش دهدی و به شخصیت خود احترام بگذارید.
این بود هفت راه چاره برای رفع کمبود های مالی کردن بر اساس تجارت دراز مدت زندگی خود آنها را به همه کسانی که آرزومند دارایی هستند توصیه می کنم. پیش بروید و این حقایق را به همه رعایای پادشاه بیاموزید تا آنان نیز در ثروت بی مانند این شهر سهیم شوند.

پنج قانون طلایی

1-    طلا با خوشحالی و به مقدار روز افزون به مرد بی رو می آورد که دست کم یک دهم از درآمد خود را پس انداز کند تا برای آینده خود و خانواده اش اندوخته ای داشته باشد.
2-    طلا با سخت کوشی برای ارباب عاقلی کار می کند که آن را در راهی سود آور به کار اندازد و آنگاه همچون گله های دست روبه ازدیاد می گذارد.
3-    طلا با حمایت صاحب محتاطی زیاد می شود که آن را با مشورت متخصصان مالی با تجربه سرمایه گذاری می کند.

4-    طلا از دستان کسی می لغزد که آن را در معاملات و منظورهایی به جریان می اندازد که در آن زمینه آشنایی کافی ندارد و یا مورد تأیید افراد ماهر و با تجربه نیست.
5-    طلا از کسی فرار می کند که به دنبال درآمدهای غیر ممکن باشد و یا از روی طمعکاری به دنبال افراد شیاد و حقه باز رود و یا به تجارب خام و هوسهای واهی خود اعتماد و آن را در راههای غیر معقول سرمایه گذاری می کند.
گنجهای بابل بسیار عظیم اند و چندان زیاد که هیچ کس نمی تواند ارزش طلایی را که در این شهر موجود است معین کند همه ساله بر این ثروت و ارزش آن افزوده می شود گنجهای این سرزمین و هر سرزمین دیگر پاداشی است برای مردان مصصم و صاحب هدف که می خواهند سهم خود را از آن ثروت بردارند.

صّراف بابلی
پنجاه سکه ی طلا:

رودن نیزه ساز شهر بابل پنجاه سکه طلا از پادشاه  پاداش گرفته بود او با شادمانی از قصر بیرون می آمد و در فکرآن بود که چگونه از آن پول استفاده کند؟ خانه ی بزرگ، زمین ، گله ی گوسفند ، ارّابه بخرد. در آن شب به خانه ی خود روانه شد او به هیچ چیز فکر نمی کرد جزء 50 سکه طلا چند شب بعد رودن سرگشته به دکان ماتون صراف رفت او یک راست به پستوی عقب دکان رفت جایی که ماتون مشغول تناول غذا بود. رودن بدون معطلی به او گفت من برای مشورت پیش تو آمدم زیرا که نمی دانم که چه کنم؟ ماتون با لبخندی گفت: مرتکب کدام بی احتیاطی شدی  که به سراغ صراف آمدی؟ آیا پول خود را بر سر قمار باخته ای؟ تاکنون برای رفع مشکل خود به نزد من نیامده بودی. وی گفت: من برای قرض کردن پول نیامده ام بلکه برای گرفتن اندرز و راهنمایی تو آمده ام. من هدیه ای که پادشاه به من داده بود به خاطر این که نمی توانستم به خواهرم نه بگویم آن را به او دادم و او هم به خاطر شوهرش آرامان که می خواست تاجر ثروتمندی شود و می گفت امکانات کافی ندارم آن سکه ها را به او داد که زمانی که تاجر خوشبختی شد آن را به من برگرداند. صّراف گفت: اگر می خواهی به دوستت کمک کنی طوری این کار را بکن که زحمات او متوجه تو نشود. من به هر کسی که پولی وام می دهم در مقابل چیزی را رسم یادگار از او می گیرم و در این صندوقچه به صورت امانت نگه می دارم و هر وقت که وام خود را پس داد آن امانت را بر می گردانم اگر پول را پس نداد آن امانت را در این صندوقچه نگه می دارم و هر وقت به آن امانت نگاه می کنم به خاطر می آورم که آن شخص پول مرا گرفت و آن را پس نداد.

نتیجه : سرمایه ای که داری آن را محفوظ نگه داریم با آن سرمایه. سرمایه بیشتری بدست آوریم. و سعی کنیم به دنبال طرح های واهی و خیالی دیگران که خیال می کنند سرمایه را چند برابر کنند نرویم. سعی کن با کسانی شریک شوی که موفق باشن و در اثر مهارت و تدبیر آنان سرمایه ات محفوظ بماند و بر آن افزوده گردد.

اندکی احتیاط از  بسیاری از پشیمانی ها جلوگیری می کند.

نتیجه کلی

1-    بخشی از درآمد تو متعلق به خود توست که آن را نگه داری
2-    شایسته است که انسان درآمد مناسبی را برای روزهای آتیه خود تدارک ببیند و دوران پیری خود و همچنین تأمین آتیه خویش تدبیری بیندشید.
3-    ما باید خواهان پیشرفت باشیم و این میل در ما باید نیرومند و قاطع باشد.
4-    توانایی های خود را پرورش دهیم . مطالعه کنیم و بر عقل خود بیفراییم و مهارت خود را افزایش دهیم و به شخصیت خود احترام بگذاریم.
5-    اندکی احتیاط از بسیاری پشیمانی ها جلوگیری می کند.
6-    بدون امنیت کافی نمی توان زندگی کرد.
7-    هر جا که نیروی تصمیم باشد راهی گشوده خواهد شد.

 

درباره مهدی قربانی

مهدی قربانی هستم. علاقمند به بازاریابی و برندینگ هستم.سایت شخصی خودم در خصوص بازاریابی راه اندازی شده است.در اینجا من تمامی اندوخته ها و تازه هایی را که در این عرصه می آموزم با شما به اشتراک می گذارم.با نظراتتون در ارایه مطالب بهتر من را یاری کنید
رفتن به بالا