شما اینجا هستید: خانه / بزرگان کسب و کار / فقر

“ روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نـشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي ميكنند چقدر فقير هستند. ”

- فقر -

روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نـشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي ميكنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند. در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پـسرش پرسـيد: »نظـرت در مـورد مسافرتمان چه بود ؟« پسر پاسخ داد: »عالي بود پدر ! « پدر پرسيد: »آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟« پسر پاسخ داد: » فكر ميكنم !« پدر پرسيد : » چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: »فهميدم كه ما در خانه يـك سـگ داريم و آن ها چهارتا. ما در حياط مان فـانوسهـاي تزئينـي داريـم و آنهـا ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهـايش محـدود مـيشـود امـا بـاغ آنهـا
بى انتهاست !« در پايان حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كـرد: »متـشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم

 

درباره مهدی قربانی

مهدی قربانی هستم روزنامه نگار و کارشناس فناوری اطلاعات نگاهی هم به اجتماعی که در آن زندگی میکنم دارم علاقمند به عکاسی و مارکتینگ

یک نظری بگذارید

رفتن به بالا